سفارش تبلیغ
صبا ویژن

راوی حکایت های باقی

صفحه خانگی پارسی یار درباره

چشم تو

تقدیم به بی کران اقیانوس چشمان تو

 

 

 


تا هاله ای از مشرق چشم تو نگیرم

در مغرب زندان نگاه تو اسیرم

هیهات که تا غائله ی چشم تو برپاست

در غمزه ی مژگان سیه فام تو گیرم

دیریست به شوق تو حذر می کنم از عشق

تا کِی بزند بوسه به آماجِ تو تیرم

چون خرمن گیسوی پریشان تو در باد

عمریست پریشانم و از فاصله سیرم

بین من و رویای فریبای تو جنگ است

ترسم که در این معرکه بی تاب بمیرم

 

 

رایان و باران


آرامش

جای قدم های خاطرات تو، در کوچه باغ آرامش اندیشه های من باقیست. بی تو حسرت تجربه ی لذت حیات در دلم زبانه می کشد.

هستی اما خیلی دور..... تولدت مبارک.

 

آرامش


ماهتاب شب چشمان تو دیدن دارد

ناز آرامش دست تو کشیدن دارد

تا خیال تو شرر بر شب من می ریزد

قصه ی عشق تو تا صبح شنیدن دارد

خوشتر از رایحه ی جنگل گیسوی تو نیست

باد از سمت شکوه تو وزیدن دارد

آسمان تو مرا گر چه بعید است ولی

مرغ جانم به هوای تو پریدن دارد

باغ آرامش آغوش تو همواره بهار

بوسه از شاخه ی لبخند تو چیدن دارد

 

رایان و باران


جغرافیای فاصله...

جغرافیای فاصله...

 

تو نیستی و سهم من بی تو، خیال و خاطره هاییست که در هوای تو جامانده.

حال این روزهای من خوش نیست. دچار فاصله ام.

 

جغرافیای فاصله یعنی نگاه تو وقتی

با حسرتی که در پس پلکت نشست می رفتی

یا اینکه بغض و غزل واره های ابری که

در انحنای چشم نجیبت شکست می رفتی

یعنی ضریح حضرت دست های تو وقتی

شیرازه های دست دخیلم گسست می رفتی

یا قبله گاه نرگس شب واره های گیسویت

وقتی که صبح قامت مردانه بست می رفتی

یعنی هجوم حجم حضور تو تا ابد وقتی

قلبی به رنگ خاطره هایت شکست می رفتی

یا پاره های عطر تنت در هوای آغوشم

وقتی میان تکان های دست میرفتی

 

 

رایان و باران


دور از تو...

دوری، اما خیلی نزدیک...

 

 

 

سخت دلتنگم و با یاد رخت دمسازم

با شب و فاصله دیوان جنون می سازم

پاک خشکید ترک های دلم، کم دارد

شعر بارانی احساس تو را آوازم

حس دستان تب آلود تو گرما بخش است

با تب تند تپش های دلت هم رازم

غرق منظومه ی دریایی آغوش توام

تا به ساحل برسم قافیه را می بازم

ماهی و در شب تنهایی من تنهایی

با تو افسوس به پایان نرسید آغازم

 

رایان و باران

 


غزل بانو...

برای نگاهی نوشتم که دوست نداره تلخ ببینه...

 

 

غزل بانو    ...

 

بانو

بانوی رویاهای نادیده

رویای بی تعبیر

بانوی شعر آب و آیینه

احساس شورانگیز

فصل غزل، پاکِ غرورانگیز

آغوش امن بغض های عمیق

همزاد باران های دلشوره

رنگین کمان ماهتاب و نور

آتشفشان بوسه های دور

بانوی آشکار

همراه تو بهار    ...

 

رایان و باران


رویایی که نیست...

واقعاً چیزای به این سادگی چرا نیست؟اینقدر کار سختیه برای خدا؟یا به ما که میرسه سخت میشه براش!

 

 

رویایی که نیست...

 

در امتداد سرد سنگفرش خیابانی که نیست

اینجا من و گرم قدم هایت و بارانی که نیست

خاک باران خورده و دیدار و نرمای نسیم

دست هایم میزبان گرم دستانی که نیست

موج موسیقی لب هایت و افسون کلام

شانه و گرداب گیسوی پریشانی که نیست

تا شراب شعر چشمان تو طغیان می کند

عشق می نوشم کمی از جام چشمانی که نیست

بی کران سبز اقیانوس آرام دلم

فاش می گویم ولی افسوس می دانی که نیست

 

رایان و باران

 

 


حسرت

این روزها روزهای خیلی سختیه برای من.اسم این شعر رو یه دوست ارزشمند که تو این روزای سخت کنارمه انتخاب کرد.

 

 

حسرت

 

حال دلم غمگین تر از آن است که دیدی

یا هرچه از پروانگی هایم شنیدی

دردانه ام،حسرت به دل ماندم که که یک بار

ای کاش حزن این صدا را می شنیدی

یا اینکه با دستان معصومت کمی هم

نقشی برای چشم هایم می کشیدی

دنیا مگر شقّ القمر می شد اگر تو

یک لحظه در آغوش من می آرمیدی

در خوابگاه گیسوانم لحظه ای چند

یک بوسه و چندی نوازش می خریدی

با عطر آرام تنت می شد کمی هم

تا اوج امن شانه هایم می پریدی

گم کن مرا و فکر کن اصلاٌ نبودم

وقتی برای چشم من خواب بعیدی

 

رایان و باران